عسلعسل، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 5 روز سن داره

◕ ‿ ◕ ♥ فندق کوچــولوی خونمـــــون ♥ ◕ ‿ ◕

این روزها احوالات نفس مامان

1392/8/30 15:54
236 بازدید
اشتراک گذاری

سلام به همه ی دوستای گل خودم        نایت اسکین

 خوبییییییییییییییین؟

 نمیدونیین که چقدر دلتنگتون بودم.

آخه نت هم نداشتیم دیگه بدتر شده بود دیگه.http://emoticoner.com/files/emoticons/smileys/angry-smiley.gif?1292867547

 خلاصه از این همه تاخیر معذرت میخوام.

 دختر مامان بزرگ شده و خانوم شده برا خودش.

 ماشاالله انقدر فهمیده شده که اصلا حد و اندازه نداره.     

 رفتیم تبریز و برگشتیم.

حتی عسل یه شب رو هم رفت تنهایی و بدن من موند خونه ی خاله جون من.

منم یه عالمه ازش عکس دارم که تا جایی که یادمه زیر عکسا توضیح میدم.

    

 

من اینجا داشتم خونه تکونی میکردم که نفس اومد پیشم و گفت باید پیش بندتو بدی به من . چون منم میخوام کمکت کنم.

 کمک نکرد هیچ همه جارو هم بهم ریخت.  


ولی خیلی برام لذت بخش بود که با عسل با هم کار میکردیم.

 

   

 

    

 

اینم علم جلوی خونمون هستش. که عسل خیلی دوست داشت پیشش عکس بگیره.

 عاشق هیئت بود.

 همش میگفت بریم هیئت. ما هم گوش میدادیم و هر شب میرفتیم هیئت.

 ولی روز تاسوعا و عاشورا رو رفتیم تبریز که خیلی خوب بود.

 

   

 

اینم کتابهای مهد دختر گلمه. فقط یه روز دادن بیارن تو خونه تا جلد بگیرن بعدش میمونه توی مهد تا همونجا بخونن.

    

 

اینجا هم زندگی مامان حاضر شده تا بریم مهد. الان منتظر باباییم تا آماده بشه. انقدر خوشم میاد از اینکه عسل صبح زود که بیدار میشه زیاد کسل نیست.

زود به شوق مهد اول میخنده. فدای یه تار موت بشم من عسل گلم.

 

         

 

    

 

اینم از همکلاسیهای دختر نازم.  اون روز بچه ها تو مهد خیلی شلوغی میکردن.

 به محپض اینکه فهمیدن میخوام ازشون عکس بگیرم همشون خیلی ساکت و آروم نشستن.

 فدای همه ی بچه های گل دنیا بشم من

 

 

    

 

اینجا هم لوس شده بود و داشت آبنبات میخورد. چون کاور مبلا رو برداشته بودم و میخواستم بشورم همش میگفت مامان مبلا اینطوری بمونن.

 نمی دونست که من بخاطر عسل دارم کاور مبلا رو تحمل میکنم.

 

    

 

اینم وسایل آرایش عسله که هر بار که میبینمش یه عالمه قربون صدقش میرم من با اون رژ لباش.

 حتی کرم ترک پا هم داره این فسقلی.

 

  

 

اینم اولین ادکلن دختر گلمه. قبل از این اسپریم یا به قول خودش اسپرین میزد. ولی دیگه ادکلن میزنه.

ادکلنشم مثل خودش کوچولو هستش.

 فدات بشم من با سلیقه.

 

   

 

اینم جا کلیدیشه که با کلیدای تلفن درست کرده برا خودش.

 یه طرفش عکس دایی جونشو زده و

 

  

 

یه طرفشم عکس بابا شو زده .

 

امان از دست این دختر. خیلی زبل شده و ساکت.

این سری رفته بودیم تبریز همه میگفتن عسل خیلی آروم تر شده .

 خلاصه اینطوری دیگه. عمه جونم قراره بعد از چنر ماه یه نی نی کوچولو بیاره برامون که بی صبرانه منتظریم.

 عسل هم خیلی وقته همش میگه مامان نی نی کوچولو بگیریم برا خودمون. ولی اصلا ابلان شرایطشو نداریم. یعنی فقط مشکل راه رو داریم. سختمه با دوتا بچه همش توی جاده ها باشیم.

 فعلا همینطوری موندیم دیگه.

 من دیگه باید برم سر کارم. بابا هم امشب شیفته و خونه نمیاد.

 ما هم میریم خونه ی عمو اشکان. شبو اونجا میمونیم.

 بازم میام پیشتون . خیلی دوستتون دارم.

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (1)

مامان آنیسا
1 آذر 92 1:21